تبليغاتX
Wild Tulip

دستت را روي شانه‌هاي باد جا گذاشتي و دل دادي به پر پرواز. تماشايم كردي به آينه‌ي خيال! بس كه به ساعت‌هاي رفتن و آمدن عادتم دادي، گم شدي ميان هپروت تنهايي‌ام، تنها! گم شدم ميان مني كه من نبودم و نيستم باز!

تلخ و مَلخ، پير ميدان شديم و گفتيم و گفتم باز، چه سود اما كه راه نرفته را بي‌راه مي‌رفتيم، مي‌رفتم، سخت و لَخت.

پا به ماه كودكي كه مرده بود به كودكي، درد كشيديم و به گاه زا، مُرديم... با جاني كه به جانمان ماند، با شائبه زيستيم.

 

- كسي چه مي‌داند كه چه مي‌گويم؟!

- يك خاطره با من باش... يك گريه مرورم كن! 

+ تاريخ شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:35 توسط لاله حسن‌پور

"حلقه‌ی یکم"

فاتحان پوسیدند
واژه‌ها گندیدند
مرمرین گونه‌ی نازک‌بدنان را با مشت
عاشقان بوسیدند
کودکان از نوک پستانک نارنجک‌ها
انفجار به عبث نوشیدند
مادران، عریانی عریانی عریانی پوشیدند

ائتلاف
خبر این بود و هدف
اختلاف
بوی گندیده‌ی اندیشه‌ی اندیشه‌گران
خیمه بست
لجن شب ته خورشید نشست
معصیت راهبه شد
همه گفتند که او معصوم است
گل به تنهایی گلدان گریید
اشک خون شد، خون چرک
عاج انگشت پیانو را دستی نفشرد
دستها معیار فاصله‌اند
برترین هدیه به دست
قفل می‌باشد، قفل
قفل‌ها
ارتباط دو سر زنجیرند
دست‌ها پرپر شد


"حلقه‌ی دوم"

مرزها پرسه‌زنان در به درند
بانک‌های رهنی پردگی دخترکان را اقساط می‌خرند
می‌فروشند به بازار سیاه
چه سپیدی، چه سیاه
رنگ و یک رنگی و هم رنگی و رنگارنگی کم رنگند
خط دگر جاری نیست
هر خطی دیواری‌ست
روی هر خط بنویسید که دیوار عظیم چین است

کلمات
گره‌اند
جملات
گرهی پشت گره پشت گره زنارند.
دشنه‌ها دگمه‌ی سردستی پیروزان است
خط دگر جاری نیست
قفل‌ها رابطه‌اند
رنگ‌ها پرپر شد.


"حلقه‌ی سوم"

باز پرگفتم، پرگفتم، پرگفتم و پرت
موش‌ها
موش‌ها می‌دانند
دگر آن روز رسیده‌است که پولاد جوند
بمب و باروت، مقوی‌تر از گندم و جوست
دانه‌های گندم را انبار
پهنه دریاهاست
بمب‌ها باید انبار شوند.

عدل فریاد کشید
- احتکار خارج از قانون است
بمب‌ها باید مصرف گردند
عطر باروت زمین را بویید
زندگی پرپر شد.


"حلقه‌ی چهارم"

شهرداران کفن رسمی بر تن کردند.
هدیه‌شان
قفل زرینی شد
بوی نعش من و تو
بوی نعش پدران و پسران از پس در می‌آمد
شهرداران گفتند:
- نسل در تکوین است
نعش‌ها نعره کشیدند: فریب است، فریب
مرگ در تمرین است

ماهیان می‌دانند
عمق هر حوض به اندازه‌ی دست گربه است

گورزاری‌ست زمین
و زمان راکد و کور و کر و لال
دیرگاهی‌ست که از هر حلقه‌ی زنجیری روییده است
و زبان‌ها در کام
فاسد و گندیده است
لب اگر باز شود
زهر و خون می‌ریزد
ای شهیدان چه کسی باز به پا می‌خیزد
راستی تهمت نیست
که بگوییم پسرهای طلاییِ اسارت هستیم
و نخواهیم بدانیم نگهبان حقیقی حقارت هستیم
غُل و قلاده و زنجیر به هم پیچیدند
نسل‌ها پرپر شد.


"حلقه‌ی پنجم"

ای عفیف
چه کسی گفت ترحم، چه کسی؟
رحم را دیدی شلاق فروخت
شرم، شلاق خرید
و خیانت به جنایت خندید
زندگی را دیدی گفت که من دلالم
در به در در پی بدبختی‌ها می‌گردید
تا حقارت بخرد
راستی را دیدی
که گدایی می‌کرد
و فریب، که خدایی می‌کرد

ای عفیف
همه در چنبر زنجیر، ز هم می‌ترسند
قفل‌ها
ارتباط دو سر زنجیرند.


"حلقه‌ی ششم"

ای عفیف
عشق در پهنه‌ی زنجیر گناه است گناه
دل به افسانه‌ی فرهاد سپردن تلخ است
کوه از کوه‌کنان بیزار است
تک گل وحشی وحشت‌زده‌ی کوهستان
تیشه‌ی بی فرهاد است
تیشه‌های خونین
پاس‌داران حریم عشق‌اند
دوستی پرپر شد.


"حلقه‌ی هفتم"

ای عفیف
قفل‌ها واسطه‌اند
قفل‌ها رابطه‌اند
قفل‌ها فاسق شرعی در و زنجیرند.

ای عفیف
راستی واسطه‌ها هم گاهی، حق دارند
راستی فاحشه‌ها هم گاهی، حق دارند
رمز آزادی در حلقه‌ی هر زنجیری‌ست
قفل هم امّیدی‌ست
قفل یعنی که کلیدی هم هست
قفل یعنی که کلید.

"نصرت رحماني"

+ تاريخ یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:4 توسط لاله حسن‌پور

ري‌را صدا مي‌آيد امشب

از پشت كاج كه بندِ آب

برق سياهْ تابش، تصويري از خراب

در چشم مي‌كشاند

گويا كسي است كه مي‌خواند

اما صداي آدمي اين نيست.

با نظم هوش ربايي من

آوازهاي آدميان را شنيده‌ام

در گردش شباني سنگين

زاندوه‌هاي من سنگين‌تر

و آوازهاي آدميان را يكسر

من دارم از بر.

يك شب درون قايق، دلتنگ

خواندند آنچنان

كه من هنوز هيبت دريا را

در خواب مي‌بينم.

ري‌را...

ري‌را دارد هواي آن كه بخواند

در اين شب سياه

او نيست با خودش،

او رفته با صدايش، اما

خواندن نمي‌تواند.

 

"نيما يوشيج"

+ تاريخ چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:15 توسط لاله حسن‌پور