تبليغاتX
Wild Tulip

 

دلم جا مانده لاي كتاب حافظ

از يلداي سالي دور و سرد...

امسال هم يوسف گمگشته

راه كنعان را نيافت

تا يعقوب چشم‌هايم

به راه بماند

تا خون به دل انار شود و

دستم به ياقوتش نرود

"صبر كن!

در راه است..."

كسي در گوشم مي‌گويد

مي‌دانم اما

هزار پاييز هم كه بگذرد

آب از آب تكان نمي‌خورد

تو در خاكي

از ماه مصيبت‌!

در سالي دور و سرد

كه "سگي لاشه‌ي خورشيد را به دندان

بر خاكروبه‌ي آغل آسمان مي‌كشيد."

 

- بيتي از تفأل يلدايتان را اينجا به يادگار بگذاريد...

- پشت به باد نشسته‌ام تا مویه‌ام را به زوزه‌اش نیالاید... خیالت جمع که ناخن‌هایم را یکجا کشیده‌اند و جای خون آمیخته با جان، قطره قطره هوس صدایت و نگاهت، یک در میان می‌چکد از آن. هزار حرف نگفته و درد مگو و قطره قطره... عذاب علاقه‌ای مقدس شده که هر چه اصیل‌تر، تازه‌تر... دنیا تریبون شکوه‌های طویل و فریادهای خفه و تمدن‌های خاک گرفته و تعاملات اجتماعی بی‌رویه و تنهایی‌های مدام شده... باد خبرچینی‌ات را می‌کند و تو لبخند می‌زنی و فریاد می‌کشی و مشت می‌کوبی... تمام شب را کسی نبود... تو هم نبودی... تنها صفحه ات بود و تنها من... شمارش معکوس شروع شده و تیک تاک ساعت شنی درآمده... دلم شمع توت فرنگی می خواهد و سایه بازی و دود سیگار اُلترا لایت و شراب هفت ساله‌ی چشمهايت... یادت نمی آید! آن شب تا صبح اشکت را بوسیدم...

- چو عهد، عهد ظلمت پرستي باشد...

 

+ تاريخ جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:53 توسط لاله حسن‌پور

 

خسته از تكرار حتي همين واژه، حسرت‌زده‌ي لحظه‌ي آرام بي‌كلام، بريده بريده حروف را به رشته‌ي تحرير در مي‌آورم تا ثانيه‌اي بعد، بخوانم و سطر به سطر بروم تا آن نمي‌دانم چه درونم را ثبت كرده باشم...

متنفر از چيدن همين يك سطر، غربت‌زده‌ي دل بي‌قرار، شكسته شكسته نفس را به عمق سينه مي‌دهم تا دمي بعد، آهي بكشم و سطر به سطر بروم تا آن نمي‌دانم چه درونم را ثبت كرده باشم...

مستأصل از گفتن يك جمله، بغض‌زده‌ي گلوي بي‌تاب، دانه دانه اشك را به گونه مي‌پاشم تا دقيقه‌اي بعد، آواز گريه سر دهم و سطر به سطر بروم تا آن نمي‌دانم چه درونم را ثبت كرده باشم...

تنها از نوشتن همين چند خط، لعنت‌زده‌ي تقدير بي‌بخت، نفس نفس هوار را به گلو مي‌كشانم تا ساعتي بعد، فرياد كشم و سطر به سطر بروم تا آن نمي‌دانم چه درونم را ثبت كرده باشم...

 

ـ  از فـــرطِ يـقيـن، بـه شـك رسيـده ام، بــاور كن! من بعد از ايمــان، كـافر شـده ام...

ـ در چشم من هزاران هزار چشم، در قلب من هزاران هزار قلب، در دست من هزاران هزار دست، با تو اما؛ -وای بر تو! تمام نفرت من...

ـ من از طلوع گذشته‌ام/ از زایشی که تنها در یک لحظه‌ی بی‌تکرار، شعله می‌کشد...    

 

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 12:55 توسط لاله حسن‌پور

"براي چيدن آخرين جمله‌ي جهان

كلمه كم آورده‌ام،

لطفاً حروف روشن رازداران را آزاد كنيد!"

اندوه عشق را سرمست مي‌شوم... اگر چه حس زنانگي‌ام، آميخته با دوگانگي و دلدادگي، يگانگي و بيگانگي مي‌شود... سرسپردگان آسمان‌خراش‌هاي بي‌روزن، تصوير مبهم خورشيد پشت ابر را پشت پلك نقش مي‌زنند و من آينه دست مي‌گيرم تا قابت بگيرم بر ديوار زندگي... حتي اگر نامرئي... همين جا كه ديده نمي‌شود...

زمين اين روزها خيلي مرد است كه اين‌همه سنگيني را تاب مي‌آورد... و آسمان اين روزها خيلي زن كه مدام مي‌گريد... ماه مي‌آيد و به آينه‌ي كهنه‌ي بر ديوار چيزي مي‌گويد انگار از بوي كامل سپيده‌دم... خورشيد مي‌آيد و به چشم سايه‌نشين چيزي مي‌گويد انگار از تابيدن بي‌خيال ماه... آسمان مي‌آيد و آهسته زير گوش من، چيزي مي‌گويد انگار از حرف‌هاي سرسري اين دو... مادرم بلند مي‌گويد: شما همه شبيه يكي شقايق سوخته، از آبي آسمان مي‌گذريد.

و تو پايين نمي‌آيي تا به بالا كشانيم... نه... نه آمدن دلبخواه من بود و نه رفتن آوازي به اختيار تو... صبوري مي‌كنم و تنها به اين سرود ناشنيده، دست روي دست مي‌گذارم و پلك مي‌بندم "شايد كه جاودانه بماني كنار من"...

 

+ تاريخ دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 12:56 توسط لاله حسن‌پور