تبليغاتX
Wild Tulip

-         گلها جواب زمینند به سلام آفتاب.

-         سازنده ترین کلمه صبر است.

-         تواناترین کلمه دانش است.

-         لطیف ترین کلمه لبخند است.

-        سخت ترین لحظه در زندگی آدم وقتی است که بفهمی کسی که تمام زندگی ات هست، فقط یک تجربه است.

-        دنیای من سه روز بود؛ یک روز برای من، یک روز برای تو، یک روز برای من و تو (ما)، آن یک روزی که برای من و ما بود را از من گرفتی، حالا من به شوق آن یک روزی که مال توست زندگی می کنم.

-         زندگی وزن نگاهی است که در خاطر ما می ماند.

-         دیوانه را محبت آرام می کند، مرا محبت دیوانه می کند.

-         فرصت ها دیر بدست می آیند و زود از دست می روند.

-         نرگس شود افسرده چو در آب نباشد.

-         در جهان هرگز نشو مدیون احساس کسی        تــا نبــاشد رایگــان مهرت گـروگـان کسی

-         عقل پرسید که دشوارتر از مــردن چیست؟        عشق فرمود فراق از همه دشوارتـر است

-         دوستی بـا هر که کردم خصم مــادرزاد شد         آشیـــان هــر جـــا گـرفتم خـانه صیـاد شد

آن رفیقــی را کــه بـا خون جگــر پـروردمش         وقـت کشتن بـر سـر دار آمـد و جــلاد شد

-         زندگی نقاشی کردن با مداد است بدون پاک کن.

-         انتظار بهانه نشستن نیست، انگیزه ایستادن است.

-         بخند اما سرمایه خنده ات گریه دیگران نباشد.

-         به گل هم دل نمی بندم که او هم زاده خار است.

-         عشق را نباید گدایی کرد؛ معمولاً چیز خوبی به گدا نمی دهند.

-         اگر بدانم مردگان هم خواب می بینند، می میرم تا تو را همیشه در خواب ببینم.

-         در دنیا لازم نیست جای کسی را بگیری، جای خودت را پیدا کن.

-        بهترین دوست کسی است که اولین قطره اشکت را ببیند، دومی اش را پاک کند، و سومی اش را به خنده تبدیل کند.

-         قبل از اینکه اخم کنی، کاملاً مطمئن شو که هیچ چیز برای لبخند زدن وجود ندارد.

-         راستی، نخستین چیزی است که انسان باید داشته باشد.

-        روی هر پله ای که بایستی، خدا یک پله از تو بالاتر است، نه به خاطر اینکه یادت بندازد من خدا هست و تو بنده ای، بلکه برای اینکه دستهای تو را بگیرد و بالا بکشد.

-        خیلی سخت است در پاییز با غریبی آشنـا شی، اما وقتی بهار شد یک جوری ازش جدا شی!

-         هرگز چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان نکن.

-          گل نیلوفر در مرداب می روید تا بگوید در سخت ترین شرایط باید زیباترین بود.

-          قلب سرزمین عجیبی است؛ هم زادگاه عشق است، هم آرامگاه عشق.

-        در زمانی که وفا قصه برف به تابستان است و صداقت گل نایابی است، به چه کس باید گفت: با تو خوشبخترین انسانم؟

-         برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد، زیرا بر این باورند که یا راهی خواهند یافت، یا راهی خواهند ساخت.

-         خالی ترین ظرف، بلند ترین صدا را می دهد.

-         کسانی که همیشه در سایه زندگی می کنند، برای دیگران سایه ای ندارند.

-         زندگی فرصت یک تجربه است تا بدانیم که ما نه حقیقت که فقط خاطره ایم.

-         من اسیر یک گلم دنبال هر گل نیستم.

-         تصویر تو خشت خام باران زده ای است بر قلب ترک خورده من.

-         خدا جبران تمام نداشته های من است.

-    ما در هیچ سرزمینی زندگی نمی کنیم، منزل همیشگی ما قلب کسانی است که دوستشان داریم.

-         خوشبختی؛ فاصله این بدبختی تا بدبختی دیگر است.

-        چقدر عجیب است زندگی؛ تا گریه نکنی، کسی نوازشت نمی کند، تا نخواهی بروی کسی نمی گوید بمان، تا نروی کسی قدرت را نمی فهمد و تا نمیری کسی نمی بخشدت.

 

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 12:15 توسط لاله حسن‌پور

 

- پیش نوشت: یعنی می تونی اون کارهایی که با من...

- پیش نوشت: یعنی می تونی اون جـاهایی که با من...

هر دو ایستاده بودیم

با دشنه ای در دست

در برابر هم

و برای یاری هم

درنگ جایز نبود که باور داشتیم ره آورد زخم ها رهایی است.

و هر آن که سخت تر بزند دلسوزی بزرگتری روا می دارد.

پس من به دستان مهربان تو کشته شدم

و تو را کشتم

تا شاید مرگ برایمان زندگی باشد.

 

                                                              کورش جنتی

 

+ تاريخ سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 8:27 توسط لاله حسن‌پور

هفته نامه بامداد لرستان

شماره 373 سه شنبه 23 بهمن ماه 1386- صفحه 7 – بخش ادب و هنر

با نگاهی به کتاب "بر مدار صاعقه و حیرت" سروده: عبدالرضا شهبازی

برداشت مخاطب – لاله حسن پور – تهران

 

با حیرت شروع می کنم تا بر مدار صاعقه، غربتم را به خانه ی دوست بکشانم.

انتظاری از آفتاب نداشته باش که شب بوهای اتاق، چشم انتظار مهتاب اند. رویای شبانه ات زیر ملحفه پنهان است و رنگ اردیبهشتی ات زمستان را سبز می کند. معاشقه ی آفتاب و پیاده رو، توهمی است زاده ذهن عابران، آری! با این همه حق با توست؛ چرا که قلب زمین، هنوز برای باد می زند. ترانه ای که خواندی، گلوی کودکی ام را تر کرد، بادبادک حصیری هفت سالگی ام، بوی خاطره گرفته است تا این روزها، بر بال پروانه ها به خاطره بپرم.

اما تو راز پروانگی را در آینه بجوی تا من با بالهایت بپرم، تا آسمان بی ستاره و زمین بی بنفشه نماند. سرودن شعر سهل است اما برای شاعر شدن، باید از پلکان واژه ها بالا رفت که رسم شاعری افتادن نیست.

باز هم حیرانی و تکثیر واژه ها... شک ندارم فردا شعرهایت شاخه می شوند برای پرندگان، برای درخت، برای پیراهن بارانی مادر...، آخر خودت بگو، این همه را چگونه بگویم، با کدام زبان؟ بگذار سکوت ثانیه ها کش بیایند، بگذار دلم خوش باشد که چشمک دیشب آن ستاره، آخرین قطره اشک ماه بود که با دستمال سرمه ای آسمان پاک شد.

آی شهباز شاعر؛ اینجا مرگ ملامت نمی شود که تولد را سوگ می گیرند، اندوه شعرهایت را قاب می گیرم، سالهاست خمیازه پنجره دلم را ندیده ام. در جشن مرگ آسمان، دستانت را قربانی غربتم کن که آینه و رویا، اسیر لحظه اند و داس ماه، گلچین لبخند.

تازه می گویمت سلام، هنوز هم اما زود است، هنوز هم خسته نیستی، هنوز هم مدار صاعقه و حیرت می چرخد. نشان خانه ی دوست را نگیر... آفتاب را رها کن، به آن ستاره، کنج دل آسمان نگاه کن، دلت گرم خواهد شد.

سخاوت بارانی ات را به دیده ی منت می پذیرم و پیشکش مخملی ات را ناز بالش شعرم می کنم تا خواب و خاطره را یک جا ببیند. سراغم را از سایه لرزان بید مجنون شعرهایت بگیر، انگار که من نیز دیگر حرفی برای گفتن ندارم. در انبوه خاطرات دست و پا می زنم تا تبسم شاعرانه ات مرا از یاد برگ های خزان زده ببرد.

آقا! هنوز زود است برای معنا شدن، برای سیراب شدن، برای از خون و عشق تهی شدن...جنون که می گویی، همین خوابهای بی رنگ من است، همین بخار میان اندوه و آه من است و مجنون مادر است با اندوه تلخ هزار ساله ی میراثی...

فردا هر چه میخواهد بشود! تو اما لبخندت را به ماه نشان بده و واژه ها را از زنجیر تکلف برهان، هیچ اتفاقی نمی افتد، تنها شاید سکوت حادث شود، تا غرق شوی در بی کران واژه ها... پرنده هم که باشی، آسمان که تمام شود، رود هم که باشی، زمین که تمام شود، کلامت تمام نخواهد شد، پس شاعرانه کن بوی باروت تن برادر را تا تمام هشت های آتشین بهار، برایش لالایی مادرانه شود با بوی موج و زخم...

از همه گفتی و گفتم، از دل خوش بگو تا بانوی اشک، آتش شعرت را به خاک بنشاند که اوراق کاغذی عشق، عاقبت، زورق خورشید نشان خواهد شد. بی تو کوچه پس کوچه های جهان را پرنده می بینم، غرور ایلیاتی ات بوی گریه می دهد، ببخش پریشانی ات را به واژه های شعر، تا دلتنگی پنجره هم تمام شود و ایوان خانه پر شود از شمعدانی های قرمز و کاسه ی خالی آرزوهایت پر شود از سخاوت واژه ها. بگذار تمام خیابان ها بخار شوند، وقتی قطار، فاصله ها را ضرب می زند و بدان دستان خدا تبسم تلخت را قلقلک می دهد تا تو را از فراسوی رنج برهاند، از آن پس پیراهن شعرت پر ستاره خواهد شد و کودکی را باز خواهی یافت، بی اعتنا به باران و مه، با پیراهنی از جنس بهار نارنج و ساده می مانی مثل شعرت، اما عمیق و رویاهایت بر شاخه های درخت شکوفه می زند تا مردی از جنس خدا بیاید و آسمان را قسمت کند، تا دستی بیاید و تکه از آسمان را برایت بیاورد و دل گرفته ات را در لفافه ی صورتی رویا بپیچاند، تا پا بگذاری بر حریر همین شعرهای برهنه و خاطرت را از هفت سالگی و دوازده سالگی و بیست سالگی، خاطره باران کنی و فریاد زنی؛ هی ماه! چقدر از واژه سرشارم، و ستارگان را عاشق شوی تا انتهای گمگشتگی یوسف.

کجایی؟ که آسمان ساده می خواندت و زمین، رویای تازه ی کودکی ات را مادرانه بر پا تکان می دهد تا لالایی اش بر پوست ترکیده ی شب مرهمی باشد. تا خدا سبز شود از شاخه های هر درخت و به جرقه ی چشمانت، کودک فردایت، امیدوار شود. سرو قامتت بلند و شانه هایت ماه نقره نشان، تا شب، رویا برایت بیاورد از تاریکی و از فردا بگوید و رویای کوچک باد بهاری و بو.سه ی علف ها و از فروردین و اردیبهشت برایت بگوید و از خواب بنفشه و آفتاب و مرجان و مثل همیشه دلتنگ شعر نا تمامت شوی و نقاشی اش کنی و از بی گناهی آدم و کاکل ممنوع گندم، آواز تنهایی ات را مویه کنی...

 

+ تاريخ شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 16:3 توسط لاله حسن‌پور

 

هفته نامه بامداد لرستان

شماره 371 سه شنبه 9 بهمن ماه 1386- صفحه 7 – بخش ادب و هنر

با نگاهی به کتاب "نمی خواهم کسی خواب های مرا ببیند" سروده: عبدالرضا شهبازی

برداشت مخاطب – لاله حسن پور – تهران

 

یک وجب زمین زیر پایت، شناسنامه ایست که هویتت را در خود گنج دارد، که ستاره ی دلتنگ و پرنده ی عاشق از آن بی نصیبند. پس خیره شو به هر آنچه می خواهی و گوش سپار به سمفونی واژگان شعرت که آن پری کوچک به آواز نغمه می خواند. حسرت لبخند را اشک مریز و زیباترینش را به نیلوفر کبود لبهایت شیرین کن، حوصله کن که دیر یا زود، اتفاق نطفه ات را خواهد بست؛ که سوخت و سوزیست دیر و زود شده، پس زندگی را بر میدان جهان بازی کن چرا که وقتی نیستی "جهان قادر به حفظ تعادل خود نیست" تا اولین بامداد شعرت را باد برای کتیبه های زاگرس پیر آواز کند و گوش ماهی های دریا، زیر پایت را فرش کنند، تا صدای دور ماه، خواب تازه ی چشمت را نبرد و بدانی که این همه سال، بکارت خورشید تنها قداستش بوده و با این همه چه عظمتی دارد مادر. پس اندوه سینه ات را بر گل قاصدک فوت کن تا به هر کجا که می خواهد برود، شاید که من هم پشت فنجان چای ام، خواب طلایی دستی را ببینم که کنار ایستگاه، گل داده است. کسی چه می داند؟ شاید وقتی چشم به ایوان بیاندازی، بهار آنجا باشد و موج ترانه ات بر صفحه ی دریا پارو زند و یوزپلنگان، البرز را تا تو، و تو را تا شانه ی زاگرس بدوند و سهم پرندگان شعرهای تو باشد و سهم تو از این جهان، واژه های زلال و آرام رود.

پس آقا اجازه! هنوز چمدانم از خواب های روشن خالیست. آقا! لطفاً پرده ها را کنار بکشید تا امتداد خیابان رویا چمدانم را پُر کند. تا ای مهربان تر از فروردین، جیب هایت از لبخند ترانه پر شود و از آبستن جنون شعرهایت، پرنده ای بپرد، تا گریه ی شب را بند بیاورد و بی قراری تو و دل را به دامن شعر بپاشاند، تا بیایی و ترانه ی روشن صبح را شکوفه باران کنی...

رسیدن به شعرهای تو اتفاق ساده ای نبود، وقتی علف ها قد کشیده اند تا مرز درخت شدن!!!، اما من از روی پل گذشتم، با انبوه درختان ایستاده و این آغاز شعر بی نام توست. آسوده باش و پلاک بی نشان را بر گردن مرغ هزار آواز بیاویز تا خاطره را برایت مویه کند و شعرهای بی نشانت را تا پشت پنجره چشمان همسرت، بال بال زند و اتصال آبی ات را با باد و باغ جشن بگیرد، تا بانو شود و پلاکی از مهربانی به گردنت بیاویزد تا دیگر دلتنگ پلاک بی نشان نشوی، تا در عریانی هوا دل به او خوش کنی و غرور و غیرتت را سنگ پریشان هیچ شعری نشکند و شاه کلید تمام قفل های شعرت را بیابی. وقتی صدف برایت آواز می خواند؛ انتظار تمام شده است، پس ابر را به آغوش گیر تا اشک شوق بر گونه هایت روان شود و تا صمیمیت باران، نیلوفرانه از این سراب بگذر...

گریه کن تا غربت غروب؛ تا دعوت دوباره باران، تا شیهه ی تفنگ و بلوط، برای ترانه های گلوی مادر بزرگ، تا دلارام زخمه ی تار شعرها...

آری! چیزی فراموش نمی شود در آنهمه فردا که در راه است و می آید، و سهم کلانت را از جهان که چشمهای مادر برایت به ارث گذاشته است، و تمام فرداها را که از بر باشی، رویا هایت به شکوفه ی اشک مزین می شود و سیب جهان سهم کرم ها...

نگاه کن! چه قدر تنهاییم، با اینهمه وقتی به هم می رسیم، سلام می کنیم. شب رویا می بافیم و روز از پلکان واژه ها بالا می رویم و شعر می گوییم، با این همه، سهم تو قاصدکی است که اشک هایت را در آسمان می چیند و سهم من شعرهای توست که بر لبانم شکوفه ی لبخند می نشاند.

حتی اگر حرفهای من، روزهای تو، حتی اگر آه های تو، های های من، صدای شکستن بدهد، حتی اگر رنگ شعرت پریشانی باشد، با اینهمه کولی ترانه های وحشی ات خواهم بود.

 

 

+ تاريخ شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 13:45 توسط لاله حسن‌پور