صبح است گویا، درست شبیه همان صبح هایی که بی آفتاب شروع می شود، خوابی که به یاد نمی آورم، زنگ ساعت بیداری ام می شود و عقربه ها، حواسشان پَرتِ من می شود. باید معطل کنم تا کمی دیرتر شود. آینه هنوز تاریک است و مرا در خود نمی بیند، دلم برای خودم تنگ می شود و بی آنکه اشکی به دیده راه دهم، تنها خطوط صورتم کج می شود به پایین. زمان کُند می گذرد و من به خودم فکر می کنم، و به او، و به دود سیگار معلق در تاریکی مطلق اتاق...
باید راهی شوم. چترم را بر می دارم، کلاه ام را جا می گذارم و شالم را رها می کنم روی شانه هایم. کوکو مادمازل را به پشت گوشها و گودی گردنم می چکانم. درب خانه را آرام و بی صدا می بندم تا خواب هیچکس بی خواب نشود. دکمه ی آسانسور را می زنم و منتظر می مانم. دارد نزدیک می شود و صدای موسیقی اش بلند و بلندتر، تا اینکه صدای زن همیشه حاضر در آن، طبقه را اعلام می کند. هوس می کنم از پله ها بروم و شش طبقه را آرام و بی صدا، پاورچین پاورچین، پایین می آیم و پا در خیابانی می گذارم که ابتدا و انتهایش دیوار است. رفتگر با متنانت جاروی دسته بلندش را روی آسفالت خیابانی می کشد که عرضش بیست و چهار متر است. نگاهش می کنم و غبطه می خورم به متنانتش و حسرت که جاروی دسته بلند ندارم تا همراهیش کنم. نفسی عمیق می کشم و ریه هایم را پُر می کنم از هوایی که بوی خاک نَم باران خورده و عطر کوکو مادمازل می دهد. رفتگر هنوز در نگاهم است و ایستاده ام گویا در انتظار کسی و یا چیزی! دارم وقت تلف می کنم؛ می بیند مرا؛ لبخندی میهمانش می کنم و از دور می گویم خسته نباشی مرد. نمی شنود و تنها حرکت لبهایم را می بیند و شانه بالا می اندازد و آهی می کشد. لابد دارد به دخترک دم بختش فکر می کند و لابد دارد به خیابان پهنی فکر می کند که هر صبح باید از ابتدا تا انتهایش را با متنانت جارو بکشد و لابد دارد به نَم نَمَک بارانی فکر می کند که خیابان را، و او را خیس می کند و لابد دارد به هزار چیز دیگر فکر می کند که من از حدسشان عاجزم...
راه می افتم و آرام آرام طول خیابان را قدم می زنم. عادت ندارم در پیاده رو راه بروم و اصلاً دوست دارم خیابان سبکی گام هایم را تجربه کند. تا ابتدای خیابان می روم و می پیچم به راست و دستی تکان می دهم تا اولین تاکسی، جلوی پایم بایستد. سوار می شوم و کمی آن طرف تر، درست زیر پُل عابر پیاده، پیاده می شوم و این بار پله های پُل را با هیجان و دو تا یکی و پُر سر و صدا می دوم و آن بالا می ایستم و نگاهی عاقل اندر سفیه به آدم های آن پایین می اندازم و باز ریه هایم را پُر و خالی می کنم و نگاهی به ساعت. می دوم تا به قطار ساعت هفت و چهل دقیقه برسم...
سوار می شوم و گوشه ای می ایستم و زُل می زنم به آدمهایی که سوار می شوند و پیاده. تاریخچه ی هیچکدامشان را حدس نمی زنم و گوش می سپارم به ترانه ای که ریل و قطار، همخوانی می کنند و یکی یکی ایستگاه ها را می گذرم تا مقصد...
اینجا ایستگاه دروازه دولت است، پیاده می شوم.
روزمرگی در من آغاز می شود.
تثبیت می شود در من چیزی به نام عشق وقتی نگاهت تنگ می شود بر نی نی چشمانم. تصویرت که بر آینه ی اشکهایم می افتد، زیبایی ات تکثیر می شود.
قرار نبود که عاشقی را دیگرگونه تسلیم شوم اما، تقدیر گویا همیشه دست پُر می آید سراغم و حالا دستهایش؛ شکوفه بر گیسوانم، اشک بر دیده گانم، گل بر گونه هایم و عشق در رگهایم نشانده...
قرار نبود که زمانه مرا بی زمان بگذارد در هجوم اینهمه دلبستگی...
قرار نبود که "خرما بر نخیل باشد و دستهامان کوتاه"...
قرار نبود که روزگار خودخواهانه ما را به شلاق عشق تازیانه زند...
جرممان مگر چه بود که اینهمه سال عاشقانه زنجیر به پا می کشیم و می رویم و نمی رسیم؟!
حالا که همه ی قرارهای عالم، بی قرار شده اند؛
میخواهم تائب شوم و بر پیشانی ات، پشیمانی هایم را نماز بگذارم اگر که بگذاری!!!
میخواهم همه ی خاطر نوازی هایت را صاحب شوم، اگر که بگذاری!!!
میخواهم تسلسل اشکهایم را به نام تو زنجیر کنم و اسیرت شوم اگر که بگذاری!!!
کاش در رنگ زیتونی چشمانت غرقه شوم وقتی اشک می نشیند در نگاهت...
بگذار شورآب دیده گانت شراب هفت ساله ام شود، مست شوم، هر چند که می دانم سیر نمی شوم از تو... که اینهمه شوق را حتی اگر به یکباره سر کشم، باز شایق و راغبت خواهم بود...
کلاف سر در گم زندگی
اگر بگذارد
.............................................................
اینجا برهوت است
استخوانهای ترکیده ی مورچگان
سرما را فریاد می زنند
و من همه ی خوابهای جهان را جا می مانم...