چه حقیرانه پا بر زمین کوفتم تا رد عشق بر جای گذارم و عاشقی پیشه سازم! چه حقیر بودند آنان که مرغ آتش نبودند و ندانستند که هر حالی را زوالی است!
ققنوس هزار سال بر بلندای کوه خواند و باد آوازش را وزاند و من سیصد و شصت سوراخ منقارش را با سیصد و شصت بوسه پُر کردم. خود به آتش بالهایش نشستم و ابراهیم نبی شدم تا گلستان برایم رقم خورد.
ققنوس؛ تو از تبار آنان نبودی که اینگونه ماندی بر بلندی. گویند کلاغ عمری دراز دارد، اما سیصد سال عمر او کجا برابری می کند با هزار سال به غایت خوشرنگ و خوش آوازی تو!!!
ققنوس؛ نور زندگی از آتش بالهای تو بر می خیزد، و آتش از بوته های خشکیده ی من. می دانم که هزار سال اندوه خصمت را زیر خاکستر آتش بالهایت دفن خواهی کرد، تا آن روز می خواهم عاشقی کنم.
هرگز مطرود نبودم اما، همیشه تنها زیسته ام، چون تو که جفت نداری به آیین آفریدگار.
تو نیک می دانی که عشق بر من مستولی گشته. بگذار هزار سال برایت عاشقی کنم و به رسم پروانگی، بر آتش بالهایت بسوزم. پروانه نیستم، اما رسم عاشقی، رسم پروانگی خوب می دانم.
لاله بودن این روزها سخت دشوار شده، که غیر از این اگر می بود، لاله نبودم من... پیشاپیش فکر یک عدل را در ذهن بافته ام، و مهمتر از آن، تو را.